نردبانی ساخته ام!
نردبانی بلنـــــــــــــد از اینجا تا خود او
هر پله اش به رنگی ....
راستش را بخواهی نردبان را کاشته بودم!
در باغچه ی دل، و با امید آبش دادم! سبز شد! قد کشید، بلند شد! از اینجا تااا...
به بلندی فاصله میان دل من و او.
و امشب وقتش است، ساعتم را تنظیم کرده بودم به شبی صاف و پر ستاره، به شبی که او بخواند، به شبی که دل بلرزد؛ و امشب آن شب است...
امشب می خواهم از آن بالا بروم ...
تا برسم به آن سوی فاصله، برسم به آن سوی نردبان، آنجا که دیگر پله ای نمانده باشد!
نگران نباش، نمی افتم... نردبان مطمئن و محکم است...
بی شک مرا به آن سوی فاصله خواهد رساند.
گوشت را جلو بیاور، می خواهم رازی را به تو بگویم
جنس نردبان از آرزوست، هر پله اش از جنس یک آرزو...
به بلندی فاصله میان من و او
و من ایمان دارم که من را به او خواهد رساند.
همراه من شو ، که امشب میهمان خدایم...
در شبی که آسمان پر ستاره است، در شبی که ما را خوانده است، در شبی که دل خواهد لرزید..
نگران نباش؛
دستمان را خواهد گرفت، تا تک تک آرزوهایمان را بگذرانیم...
همراه شو...